Qeta

رازی درونِ سینه من می سوخت

موهای من خمیده و قیری رنگ رازی درون سینه من می سوخت می خواستم که با تو سخن گوید اما صدایم از گره کوته بود در سایه بوته هیچ نمیروید ز آنجا نگاه خسته من پر زد

رازی درونِ سینه من می سوخت ، می خواستم که باتو سُخن گوید ، اما صدایم از گره کوته بود ، در سایه بوته ، هیچ نمی روید … . . . فروغ فرخزاد.

رازی درونِ سینه من می سوخت ، می خواستم که باتو سُخن گوید ، اما صدایم از گره کوته بود ، در سایه بوته ، هیچ نمی روید … . . . فروغ فرخزاد.

moon (@city_silence2557) on Instagram: “رازی درونِ سینه من می سوخت ، می خواستم که باتو سُخن گوید ، اما صدایم از گره …

موهای من خمیده و قیری رنگ رازی درون سینه من می سوخت می خواستم که با تو سخن گوید اما صدایم از گره کوته بود در سایه بوته هیچ نمیروید ز آنجا نگاه خسته من پر زد

رازی درونِ سینه من می سوخت ، می خواستم که باتو سُخن.

رازی درونِ سینه من می سوخت ، می خواستم که باتو سُخن.

رازی درونِ سینه من می سوخت ، می خواستم که باتو سُخن گوید ، اما صدایم از گره کوته بود ، در سایه بوته ، هیچ نمی روید … #فروغ_فرخزاد.

رازی درونِ سینه من می سوخت ، می خواستم که باتو سُخن گوید ، اما صدایم از گره کوته بود ، در.

موهاي من خميده و قيري رنگ. رازي درون سينه من مي سوخت. مي خواستم كه با تو سخن گويد. اما صدايم از گره كوته بود. در سايه بوته هيچ نميرويد. ز آنجا نگاه خسته من پر زد.

موهای من ، خمیده و قیری رنگ. رازی درون سینهٔ من می سوخت. می خواستم که با تو سخن گوید. اما صدایم از گره کوته بود. در سایه ، بوته هیچ نمی روید. ز آنجا نگاه خستهٔ من پر زد.

لغزنده بود در مه آيينه. تصوير ما شکسته و بی آهنگ. موی تو رنگ ساقه گندم بود. موهای من، خميده و قيری رنگ. رازی درون سينه من می سوخت. می خواستم که با تو سخن گويد.

فراموش نکنیدکه سپاسگزار باشید.

… تو رنگ ساقه گندم بود موهای من ، خمیده و قیری رنگی رازی درون سینه هران می سوخت می خواستم که با توسخن گوید اما صدایم از گره کوته بود در سایه، بوته، هیچ نمی روید!

موهای من، خمیده و قیری رنگ رازی درون سینه ی من می سوخت می خواستم که با تو سخن گوید اما صدایم از گره کوته بود در سایه، بوته، هیچ نمی روید! ز آنجا نگاه خستهی من پر زد

موهای من ، خمیده و قیری رنگ. رازی درون سینه ی من می سوخت. می خواستم که با تو سخن گوید. اما صدایم از گره کوته بود. در سایه ، بوته هیچ نمی روید. ز آن جا نگاه خسته ی من …

شعر کوتاه از فروغ فرخزاد رازی درونِ سینه من می سوخت ؛ میخواستم کـه باتو سُخن گوید ؛ اما صدایم از گره کوته بود ؛ در سایه بوته ؛ هیچ نمی‌روید …

رازی درون سینه من می سوخت می خواستم که با تو سخن گوید اما صدایم از گره کوته بود در سایه بوته هیچ نمیروید ز آنجا نگاه خسته من پر زد آشفته گرد پیکر من چرخید

رازی نهفته کنج نهسانخانهٔ دثم پیوسته با وجوث من اندر کشاکشی است رازی که از ازل … شرارهٔ سوزان سرگش است بر لب نرفته، سوخت مرا مغز استخوان :k رازی که همچو نغمهٔ … در درون من آگاه نشد خرد از معمای بودنشی شد قرنها که کرده به صندوق سینه جای اندیشه ره … از ملال رازی که می نگنجد در قالب کلام رازی که در نیاید در حیطهٔ خیال :# رازی کز آن …

جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟ : جهان از خود … را منزلی نیست. می من از تنک جامان نگه دار : می من از تنک جامان نگه دار … اگر می آید آن دانای رازی : اگر می آید آن دانای رازی. متاع من دل درد …. رخ برافکن. برون از سینه کش تکبیر خود را : برون از سینه کش تکبیر خود را … عرب خود را به نور مصطفی سوخت : عرب خود را به نور مصطفی سوخت. خلافت بر …

غزل شماره ۱۳۷: عشق بیچون تو یارب در دل من چون نشست. غزل شماره ۱۳۸: مگو … غزل شماره ۱۳۹: باز آمدم با نقل و می سرمست از جام الست …. غزل شماره ۲۶۳: آمد شبی خیالش در صدر سینه جا کرد … غزل شماره ۲۹۴: با دوست مگو رازی هرچند امین باشد …. غزل شماره ۴۲۶: سوخت هرچند دل بجان نرسید … غزل شماره ۴۹۰: ای که میجوئی برون از خویشتن دلدار خویش …

موهای من خمیده و قیری رنگ رازی درون سینه من می سوخت می خواستم که با تو سخن گوید اما صدایم از گره کوته بود در سایه بوته هیچ نمی روید ز آنجا نگاه خسته من پر زد

شهريست در كناره آن شط و قلب من. آنجا اسير پنجه … اي شهر پر خروش، ترا ياد مي كنم. دل بسته ام به او و …. رازی درون سینه ی من می سوخت. می خواستم که با …

… سينه ها فرياد مي کردم. هستي من گسترش مي يافت در”هستي” … من شرار عشق بودم ، سينه ها جايم. مسجد و مي خانهء اين …. رازي درون سينهء من مي سوخت. مي خواستم که با تو …

… ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها حضوری گر همی‌خواهی از او غايب مشو حافظ متی ما تلق من … غزل ۷ صوفی بيا که آينه صافيست جام را تا بنگری صفای می لعل فام را راز درون … باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام را دود آه سينه نالان من سوخت اين افسردگان خام را …

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو باور … یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز لرزید بر لبان عطش … رازی درون سینهء من می سوخت. می خواستم که با تو …

برچسب‌ها:, , , , , , , ,

فروشگاه مارکت سنتر